مزرعه عروسک‌ها

 

مجتبی گهستونی

در حوالی اردکان در میانه بیابانی که گاه بوته‌های خشک و یا دهانه‌های قنات چشم نوازی می‌کند راه را گم می‌کنیم. تلفن برای دقایقی از کار می‌افتد، اینترنت قطع شده و امکان استفاده از کروکی وجود ندارد. نشانی ما یک عروسک ایستاده در سر یک ورودی جاده منتهی به مزرعه است. بلاخره التماس‌هایمان برای اتصال شبکه همراه جواب می‌دهد و سرانجام هم زنگ می‌زنیم و هم کروکی، مسیرمان را مشخص می‌کند.

وقتی در مسیر همان آدرس درست قرار می‌گیریم از فاصله تقریبا یک کیلومتری پیکرکی نظرمان را جلب می‌کند که ما را به سمت خانه‌ای در میان یک مزرعه هدایت می‌کند. از سمت راست دو عروسک بزرگ و از سمت چپ یک ردیف حدودا ده متری عروسک‌های بزرگ با کاراکترهایی کاملا آشنا نظرمان را جلب می‌کند.

جشنواره سفرنگاری اردکان‌گرام که رویدادی بود برای آنها که روایتگر سفرهای خود هستند و آن‌چه را می‌بینند و حس می‌کنند و به رشته‌ی‌ تحریر درمی‌آورند و در قاب دوربین خود برای مسافران آینده ثبت می‌کنند، فرصتی دست داد تا به دیدار «خدیجه عباسی» برویم که در مزرعه خویش و در کنار پسته و شلغم و چغندر، عروسک هم می‌کارد.

مزرعه عروسک‌های خاله خدیجه در اردکان بی‌اختیار همه افرادی که اندکی تاریخ سینمای ایران را بشناسند ما را یاد باغ سنگی «درویش خان اسفندیارپور» در یکی از روستاهای سیرجان استان کرمان که پرویز کیمیاوی، فیلمساز برجسته ایرانی، از آن فیلم ساخت می‌اندازد.

وقتی در همان لحظه ورود وارد مزرعه عروسک‌ها شدیم یهو صدای خانمی که می‌گفت این دو سمانه و حبیب هستند که هر دو را دوست دارند در گوش ما می‌پیچد. سرمان را که بر می‌گردانیم خانم خدیجه عباسی را با کلاهی بافتنی که زیرش روسری گره خورده با تن پوشی رنگی که خود شبیه یکی از عروسک‌های خلق شده‌اش است می‌بینیم.

در طول یک ماه دو بار فرصت می‌شود تا از این مزرعه دیدن کنم. لذا در همان دیدار نخست و سپس در دیدار دوم پرسش‌هایم را مطرح می‌کنم و ایشان هم با خوش‌رویی پاسخ می‌دهد. اما در همان دیدار نخست خوب متوجه رنج هایی که پشت سر این زن بوده می شوم. رنج‌هایی که گاه موجب خلق یکی از عروسک‌ها شده و دقیقا زندگی خود خاله خدیجه است. زنی خودساخته، رنج کشیده و خانواده دوست که می‌ماند و با مقاومت خویش زندگی‌اش را می‌سازد.

 

این مزرعه شما در کدام منطقه است. چرا در این مکان تنها خانواده شما زندگی می‌کنند؟

ببین مادر به اینجا مزرعه «هاشمی» و «دم کفتارها» می‌گویند. من هم شنیدم که می‌گویند وسعتی نزدیک به 100 هکتار دارد و تنها پنج باغدار وجود دارد که باغ‌ پسته دارند. اما تنها من و همسرم و تعدادی کارگر که همه یک خانواده هستیم در این مزرعه زندگی و کار می‌کنیم. چون با شهر فاصله داریم خودمان اینجا خودکفا هستیم و نیازهای زندگی را از دسترنج خودمان تهیه می‌کنیم. 

 

این روزها مهمان شما به نظرم زیاد هستند. خبر داری که چه رویدادی قرار است برگزار شود؟

مادر جان، علی رضا شاکر را که می‌شناسی؟ کارمند اداره میراث. آمد و سر زد و بسته‌ای شیرینی آورد که قرار است در سطح شهرستان جشنواره سفرنگاری اردکان‌گرام برگزار شود و مهمان‌هایی می‌آیند که قصه خودت و عروسک‌هایت را بشنوند و تو هم مثل همیشه مهمان‌نوازی کن.

 

از کودکی عروسک می‌بافتی؟

من از بچگی قالی می‌بافتم. موقعی که خانه‌ی پدرم بودم 16 تا قالی بافتم، خانه‌ی شوهرم هم 14، 15 تایی بافتم. بیشتر قالی‌ها را تک و تنها می‌بافتم.

 

عروسک‌هایی که درست کردی اسم هم دارند؟

چهل عروسک درست کردم. هرکدام‌شان اسم و خاطره و قصه‌ای برای خودشان دارند.  مثل «حنا دختری در مزرعه»، «سنجد»، «بانو»، «غلام»، «بی بی»، «بانو»، «پیر خارکن»، «حسنی»، «آقامراد»، «گل خدیجه»، «باباحیدر»، «آقا گل»، «شهین»، «مهین»، « لیلی و مجنون» و...

 

با عروسک‌ها هم حرف میزنی؟

من با عروسک‌هام زندگی می‌کنم. غروب که می‌شود به آنها قول می‌دهم خیلی زود به کنارشان بیایم. آنها موجب شدند تا دیگه به عقب نگاه نکنم و به آینده فکر کنم. مشتاق دیدار هر روزه آنها هستم. اگر یک روز عروسک‌ها را نبینم، خیلی دلم‌ می‌گیرد. اگر کسی بهشان دست بزند و خراب‌شان کند، ناراحت‌ می‌شوم. وقتی از مزرعه دور می‌شوم حس بی‌قراری به من دست می‌دهد. همه‌شان را دوست دارم.

 

ساخت عروسک‌ها چطور به ذهنتان رسید؟ آن هم با این همه مشغله و زندگی ساده در دل کویر؟

وقتی مجبور شدم به این مزرعه بیایم کار چندانی نداشتم که انجام بدهم. شب‌ها فکر و خیال به سرم می‌زد. لذا تصمیم گرفتم برای خودم سرگرمی‌ای دست و پا کنم. به همین خاطر شروع کردم به درست‌کردن عروسک. لباس‌های کهنه، تکه‌های چوب و هر چیزی که می‌شد با آن عروسک ساخت را جمع کردم. مثل آن کیسه و این بقچه. اهل خانواده هم از این کار من متعجب شده بودند. اراده‌ای در من شکل گرفته بود تا در کنار بچه های خودم، فرزندان دیگری را خلق کنم تا هر روز که از تراس به مزرعه نگاه می‌کنم جلوی چشمم باشند. در طول سه روز عروسک «حنا دختری در مزرعه» را درست کردم و بعد از آن عروسک‌های بعدی را ساختم که هر کدام‌شان یک ماجرایی دارند.

 

اطرافیان شما با این عروسک‌ها میانه خوبی دارند؟

بله. همه عاشق این عروسک‌ها هستند. خب البته که گفته‌اند «می‌شود در دروازه را بست، ولی دهن مردم را نمی‌شود بست.» میانه مردم با این مزرعه خوب است اما اوایل برخی به این عروسک‌های بزرگ مترسک می‌گفتند که من خیلی ناراحت می‌شدم. چون هر کدام از این عروسک‌ها برای خودشان نام و نشانی دارند و مترسک نیستند. من از همان ابتدا هم برای حرف‌های ناامیدکننده و گاه همراه با تمسخر اهمیت قائل نبودم. الان هم برخی مردم لباس‌های کهنه و پارچه‌های بی‌مصرفشان را دور نمی‌ریزند و برایم می‌آورند.

 

در مزرعه عروسک‌ها، مرد چاقی را دیدم که دار قالی جلویش بود. مگر اینجا مردها قالی می‌بافند؟

صاحب مزرعه‌ی بغلی، از من خواست که برای او عروسکی درست کنم. این عروسک را در مزرعه‌اش درست کردم و گذاشتم همان‌جا بماند. الان بعد از چند سال لباس‌هایش آفتاب خورده و وضع خوبی ندارد. دوباره سید به من سفارشِ عروسک دیگری داد. گفت برایم «بوتیما» درست کن. «بوتیما» یکی از آدم‌بداخلاق‌های سریال یوسف بود. من هم یک عالمه لباس جمع کردم و در شکمش گذاشتم، و خلاصه «بوتیما» درست شد. خیلی سنگین شده بود. بعدِ دو سال باد شدید آمد و همین‌طور سه، چهار ماه این بیچاره در بیابان دراز به دراز افتاده بود. به سید گفتم گناه دارد، برو برش دار. ولی به خرجش نرفت. دیدم فایده ندارد. به بچه‌هام گفتم، آن‌ها وانت گرفتند و آن را آوردیم همین‌جا و یک چاله کندم و آن را با چوب در زمین کار گذاشتم. یک دستگاه قالی هم گذاشتم جلویش، تا بیکار نباشد و قالی ببافد.

 

عمده گردشگران فقط از محوطه مزرعه بازدید می‌کنند یا به اتاق بالایی که پر از عروسک و دست ساخته‌های تو هم است می‌آیند؟

بله آنجا هم میآیند. در آنجا عروسک‌ها ابعادشان کوچک است. با جعبه‌های قرص، فترمه، باکس اسپری، کاغذ، چوب، قوطی، شیشه نوشابه، تشتک، لامپ سوخته، قوطی آب میوه و شانه تخم‌مرغ انواع و اقسام دست ساخته درست کردم.

 

عروسک‌هایی که در مزرعه داری را می‌فروشی؟

خیر. برای فروش درست نمی‌کنم. چون همه را در زمین کاشته‌ام، فقط به درد همین‌جا می‌خورد.

 

انتظارت از مسئولین چیه؟

از بدقولی‌ها و بی مهری‌های این چندساله گلایه‌ دارم. خیلی‌ها به من وعده دادند. از شهردار و فرماندار تا کسانی که فیلم و عکس تهیه‌ می‌کردند. بنا شد برای عروسک‌ها سرپناه و سایه‌بانی درست کنند. قول کمک مالی دادند که لباس‌های خوب برای عروسک‌ها بدوزم ولی هیچ‌کدام‌شان همت نکردند، فقط سر کارم گذاشتند. عروسک‌ها زیر آفتاب و باد و باران، خراب شده‌اند. تا حالا چهار، پنج بار لباس‌های‌شان را عوض کرده‌ام ولی صورت‌های‌شان را دیگر نتوانستم مثل روز اول تعمیر کنم. خیلی دلم جوشید و ناراحت شدم چون دوست‌شان داشتم ولی هیچ فردی اهمیت نداد. این‌جا حتی یک تابلو هم ندارد که اگر کسی خواست بیاید دیدن عروسک‌ها، گم نشود.

 

ورود به مزرعه هزینه دارد؟

هرکس هر مبلغی دلش‌ می‌خواد پرداخت می‌کند. برخی ده هزار تومان و برخی هم می‌گویند گران است و پنج هزار تومان می‌دهد. هزینه‌هایی هم که جمع می‌شود فقط خرج عروسک‌ها‌ می‌کنم. اما مدتهاست خبری از گردشگر نیست.

 

ار اینکه دلبسته این عروسک‌های چوبی و پارچه‌ای هستی و مدت‌ها برای آنها وقت گذاشتی و از آنها مراقبت کردی پشیمان نیستی؟

مادر جان چرا باید پشیمان باشم. خیلی هم خوشحالم. من با این عروسک‌ها برای خودم و گردشگران خاطره ساختم. به «حنا دختری در مزرعه»، «سنجد»، «بانو»، «غلام»، «بی بی»، «بانو»، «پیر خارکن»، «حسنی»، «آقامراد»، «گل خدیجه»، «باباحیدر»، «آقا گل»، «شهین»، «مهین»، « لیلی و مجنون» جان دادم. همخونه پیدا کردم. چه کسی از هم صحبت خودش خسته می‌شود که من بشوم. من با وجود این عروسک‌هایم دیگر زانوی غم به بغل نگرفتم. وقتی می‌بینم که به دیگران خوشحالی می‌دهم احساس خوشایندی پیدا می‌کنم. پس پشیمان نیستم.

 

چه آرزویی داری؟

چه فایده داره که از آرزویم بگویم. به قبلی‌ها هم گفتم اما هیچکی کاری نکرد.

 

حتما فایده داره. شما بگو و ما انتشار می‌دهیم. نکنه به ما هم اعتماد نداری؟

می‌خواهم برای عروسک‌هایم سرپناهی داشته باشم.