هر شب خواب جنوب را می بینم
پای یک تریلوژی در میان است!
مصاحبه از مجتبی گهستونی
جنوب، از جنوب بگوئید. فکر می کنم آغاز خوبی ست. نه؟
بله همینطور است. از جنوب آن خوب هزاران ساله، که سپیده دمان تاریخ ایران از آنجا دمیده شد. هنوز هم جنوب مهم و انکار ناپذیر است. جنوب سرزمین هیجان و گرما و تپش است. من بخش عمده نوشته هایم را مدیون جنوبم. ضمن آنکه جهانی می اندیشم اما به جنوبی بودن خویش می بالم و افتخار می کنم. این بخش از تعلق و هستی شناسی من است که همواره با من است. هنوز هم خواب هایم جنوبی است. هر شب خواب جنوب را می بینم. چراغم در آن خانه می سوزد. ما در شمال هم که باشیم به جنوب می اندیشیم. سرزمین «نخل»و «کنار» و «بلوط»، صنعت و فوتبال، نفت و گاز و پتروشیمی، شعرو داستان و ترجمه، تئاتر و سینما، آفتاب و دشت و دریا، جغرافیایی که هشت رودخانه در آن جاری است، از دز و کرخه و کارون و شاوور تا رودزرد و جراحی و مارون. هر بار که به جنوب می آیم دلم بزرگتر می شود و افق چشمم وسیع تر. بعد از نوشتن «هفت کافه بین راهی» که بازگفتی جنوبی بود، متوجه شدم که ما چقدر کم سرزمین و ولایت مان را می شناسیم. هیچ کس نمی تواند در آن دیار بیاید و در آن سکوت کند و فارغ بماند، جتوب جذبه و جغرافیای خاص دارد، گویی هنوز آسمانش از فرشتگان ایلامی سرشار است، در معماری «معبد چغازنبیل» هنوز تقدس و دیرینگی اساطیری را می توان دریافت. از این دخیره لایزان وام می گیرم. تا دینم را نسبت به جنوب ادا کنم. خوزستان به من آرامش می دهد. گرمایش جان و تنم را گرم می کند. باران های ایذه وجودم را سیراب می کند. هنوز نشانی های جنوبی ام را گم نکرده ام. هر کتابم سفری ست به جنوب. این جنوب همیشه همراه ماست. سرزمینی که شعر را تنفس می کند. اندوه «هفتکل و نفت سفید» همیشه با ماست. ...... «اندیمشک» در چهارم آذر 1365 با 54 هواپیما که آسمان اندیمشک را سیاه و زمین را خونباران کرد. موشک های اهریمنی بعثی، «دزفول» را کوچه پس کوچه های آجرین و انسان های سخت کوش غرق خون ساخت. «خرمشهر» هنوز .....تن جنوب است و آبادان هم «پاریس کوچولو» بود و هم «برزیل» که هنوز زخم های هشت ساله بر تن و جان و دیوارهایش التیام نیافته است! و «هویزه» و «سوسنگرد» و «شادگان» و «بستان» سرزمین مقاومت و خماسه و دلاوری با نخل های سوخته و مردمان زخم دیده. «مسجدسلیمان» هنوز به بال نیم سوخته فرشته ای می ماند که روزگاری بوی بهار می داد. «بهبهان» و نرگس زارهایش با تمدنی دیر پا و «رامهرمز» و «جوبجی» و «تش کوه» که از دل تپه ماهورهایش آتش زبانه می کشد. «شوشتر» که «کارون» پر خروش را مهار و به دو شعبهی «گرگر» و «شطیط» و نهر داریون آرام ساخته است و شهری که مثل هیچ جا نیست عین خودش است، مهربان و پربار اساطیری. کشتزارهای میانآب و «دستوا» و شهر «چهل پیر» و «بقاع متبرکه». ماهشهر و هندیجان بندرهای پربار و برکت .....صفت و دریا و صید و صیادی. جای جای خوزستان واجد ارزش و حرمت است. یک «هند» کوچک،حاصلخیز و پر برکتدیار آب و آفتاب و خاک و تمدن های کهن ایلامی و هخامنشی، رنگین کمانی از اقوام و تبار و نژادهای گوناگون که به مهر و وفاق، همه با هم خوزستان را می سازند. و در این سفر من مادرانه همه ی فرزندان را در دامان پر مهر خود جای داده است.
شما در ایذه به دنیا آمدید و بختیاری. از قلرو و زادگاه هتان باهمه تعلق هایی که دارید سخن گویید.
بله در سال 1336 و تبار من بختیاری است. در قلمرو گرمسیری بختیاری، شهر سنگ نگاره های عیلامی کوهستانی ترین بخش خوزستان که حافظ شیرازی «صحرای ایذجشن» را مدح کرده است. پایتخت اتابکان لر بزرگ که تا قرن نهم هجری رونق و رواج داشته است. از آن پس رو به ویرانی نهاده و به زندگی کوچ نشینی روی آورد. ایذه و آیاپیر و الیمائیس و ایذج مالمیر اسامی قدیمی آن دیارند و هم اکنون سکونتگاه مردم بختیاری. دوران کودکی و مکتخانه ی عشایری و تحصیلات ابتدایی در ایذه گذشت که یادش همیشه با من است و پیوندم با این شهر ناگسستنی و پس از آن به اهواز آمدم و در قدیمی ترین محلات اهواز قدیم، دروازه ی خزعلیه، عامری و پل سیاه سکونت گزیدیم و به تحصیل و فعالیت های هنری و ادبی، دبیرستان بابک و پاسارگاد اهواز، خزعلیه، آسیه آباد و زیتون کارگری و.... و اهواز آن دوره همه چیز داشت. شعر و داستان و موسیقی و تئاتر و سینما و رادیو و مطبوعات، هر کسی به سویی علاقه و تمایل داشت.
و شما به تئاتر گرایش پیدا کردید. درسته؟
تئاتر را در همان دوران دبیرستان در اهواز شروع کردم. پس از گذراندن دوران آموزشی که در آن زمان توسط اداره فرهنگ و هنر و کارشناسان اعزامی از تهران صورت می پذیرفت به عضویت یکی از گروههای تئاتر اهواز با نام گروه تئاتر «کوچک» در آمدم، گروهی با حضور هنرمندانی همچون رضا خندان، علی اصغر شادروان، منصور پور کریمی، بدراسادات برنجانی، خسرو یارعلی، حسن سلیمی فر و از باید از خدمات ارزنده دکتر حسنعلی طباطبایی که در واقع پدر تئاتر خوزستان بود یاد کرد که که تئاتر خوزستان را متحول کرد. در سالن شهرداری اهواز همیشه تئاتر آن هم به شکل حرفه ای بر صحنه بود. خاطره بازی در نمایش های «چشم در برایر چشم» غلامحسین ساعدی و «آدم آدم است» برتولت برشت را در سالن شهرداری اهواز فراموش نمی کنم که دهها شب ادامه داشت و همین نمایش «چشم در برابر چشم» را نیز دو شب در سانس های متوالی در شهر شوشتر اجرا کردیم. من هرچه دارم از تئاتر دارم و پس از تحصیلات عالیه در دانشگده هنرهای زیبا دانشگاه تهران و دانشکده هنر و دانشکده تربیت مدرس و نیز تحصیلات در رشته ادبیات و علوم انسانی، در دانشسرای عالی و به طور کلی زندگی من بین هنر و ادبیات گذشت. دوران لیسانس و فوق لیسانس به کارگردانی و بازیگری در دانشکده هنرهای زیبا اختصاص داشت ولی دکترای تخصصی و phD علمی من «پژوهش هنر است که رشته ای از مطالعات عالی هنر است. و از همان دوران دوکتری قدری تحصیلات و کوشش های من جنبه ی پژوهشی آن هم در مناسبات و مطالعات «بینا رشته ای» قرار گرفت و به نوعی به هنرهای هفت گانه اختصاص پیدا کرد. اما 25 سال است که در دانشکده های مختلف کشور از جمله دانشگاه تهران، دانشگاه اراک، دانشگاه اصفهان به تدریس پرداخته و چایان نامه های تحصیلی زیادی را در این حوزه دفاع کرده ام. نمایشمامه های زیادی از من منتشر شده که اجراهای متفاوتی داشته اند. افزون بر تدریس و تصدی های گوناگون نمتیشی و جشنواره ای و داوری در جشنواره های داخلی و خارجی هم اکنون عهده دار مسئولیت «اتحادیه ی بین المللی نمایشگران عروسکی» با عنوان یونیما هستم که اتحادیه ای بین المللی است و مقر آن در پاریس است و من ریاست این واحد را در ایران مدیریت می کنم.
اما بخش دیگری از فعالیت های شما در زمینه ی موزه ای و باستان شناختی است. درسته؟
تشکیلات شورای بین المللی موزه ها «آیکوم» نهادی جهانی برای توسعه و گسترش و حمایت موزهها است که در ایران فعالیت چشمگیری داشته و من 12 سال است که به عنوان عضو هیت مدیره در آن بخش نیز فعالیت دارم و همواره بخش دیگری از تعلقات و دغدغه های مرا تشکیل می دهد. میراث فرهنگی سزمایه ی اصلی یک ملت است. بدون تاریخ هیچ ملتی دوام نمی آورد. تاریخ آگاهی بخش است. هویت و اصالت است. چراغ راه آیندگان است. نباید به آن به عنوان چراغ سبز قبر نگاه کرد. تاریخ باید آینده را روشن کند. حال را تقویت کند. موزه ها فقط محلی برای نمایش نیستند، محلی برای دقت و مطالعه ما پیرامون حقایق تاریخی و تجارت ارزشمند نیاکان است. نسبت بین «هنر» و «فرهنگ» و «تاریخ» و «تمدن» را نمی توان انکار کرد. کمابیش فعالیت های ذوقی و پژوهشی من در این «نسبت ها» و «بینامتنیت ها» ادامه داردو همه اینها زیر سایه فرهنگ و سپهر فرهنگ ایرانی، «جهان ایرانی» تعلقاتی را برای من فراهم آورد که جدایی ناپذیرند. جنوب را هم در این زمینه جستجو می کنم. بخشی از هویت و تاریخ و تمدن باشکوه ایران از اعصار گذشته تاکنون، هم فرهنگ مادی و هم فرهنگ ..... و یا به عبارت امروزی تر «میراث ملموس» و «میراث ناملموس»
فرهنگ های بومی و محلی و یا «فولکلور» هم در همین طبقه بندی جا می گیرند؟
کاملا درست است. فرهنگ های محلی همواره پشتوانه و .............. برای فرهنگ ملی قلمداد می شوند. به قول ویل دورانت: تمدن های بشری حکم رودخانه ای را دارند که از چشمه ها و جویبارهای محلی تشکیل می شوند. ایران از جمله سرزمین هایی است تنوع قومی دارد ولی همه با هم. هخامنشیان در وحدت و وفاق ملی ایران بزرگ را تشکیل داده اند. همان روش «دولت شهر» و یا «ساتراپی» که امروزه به عنوان روش «فدراتیو» یاد می شود. همچنان که خوزستان، استانی است که نماد رنگین کمان قومی است. من همواره به جستجوی آن بودم که چگونه می توان فرهنگ های محلی را ملی کرد و فرهنگ های ملی را بین المللی. بوم زیست فرهنگی و مادرانگی فرهنگی است. به عبارتی برای جهانی شدن نخست باید بومی بود. ما تا سرزمین خودمان را نشناسیم نمی توانیم جهانی باشیم و اکنون نیز در دهکده جهان باید با هویت بومی ظاهر شویم و به تمامی مواریث فرهنگ بشری احترام بگذاریم و از تجارب آنان بهره بگیریم. این همان خصلت و رمز و راز پویایی و صلح اندیشی فرهنگی است که دور از جنگ ها، انسان ها را فارغ از رنگ و نژاد و مرزبندی های سیاسی را کنار هم گرد یگدیگر می نشاند. این معجزه فرهنگ است و هنر وجه زیباشناسانه ی فرهنگ.
پس از نفنگ نه دال، که خاطرات و روایت های یک تفنگ قدیمی بود و «فتح طهران» که به ماجرای مشروزه در ایران اختصاص داشت. تمامی واقعه از زبان یک اسب روایت می شد. «قلعه تل» هم خاطرات و مخاطرات یک قلعه تاریخی است که از زبان خودش روایت می شود. در کتاب «هفت کافه بین راهی» مشتریان و مسافران غریبه و آشنا راویان قصه ها می شوند و در نهایت کتاب «با در و پنجره های اهواز قدیم» شما را به کوچه پس کوچه های دیارتان کشانده است. این همه تنوع در آتارتان ناشی از چه شور و شوقی است؟
سر منشاء این همه شیفتگی و شوریده ای و تعلق خاطر به خاک اهورایی حنوب باز می گردد و آسمان پر مهرش که به قول جلال آل احمد» ما همه به برکت خوزستان زندگی می کنیم و در سایه ی آن آسمان بزرگ. جنوب برای ماهمیشه انگیزه و دغدغه است. کودکی و دگرگونی و جنون. بیهوده نیست که هنوز خواب هایمان جنوبی است. مثل خود شما و عشق و تعهد و رسالتی که همیشه نسبت به جنوب داشته اید. من همیشه گفته ام، مجتبی گهستونی چراغ همیشه فروزان و فرشته ی نگهبان جنوب است، وجدانی که به خواب نمی رود. این عشق در همه ما جاری است. اما درباره کتاب های تفنگ نه دال، فتح طهران و قلعه تل و به قول شما این تریلوژی (سه گانه)، من به دلیل نوع تخصص و رشته ی تحصیلی و کاری، نگاهی دراماتیک (نمایشی) به عالم و هستی دارم و همواره جذابیت های شکلی و به قولی «فرم» و «ریخت» برایم مهم است و فکر می کنم ما همیشه در آغاز با شکل یک اثر مواجه می شویم و این «فرم» است که ما را به خود «جلب» می کند و سپس به محتوای یک اثر می رسیم. البته این موضوع و سابقه ی تقدم و تاخر، «شکل و محتوا»، «ریخت و درونمایه» بحثی همیشگی است و رابطه ای پارادوکسیکال (دوجانبه) دارند. وجهی مکمل و انفکاک ناپذیر {زبان تفنگ همیشه آتش نیست} موضوعی بود که مرا به صرافت نوشتن بخشی از تاریخ بختیاری و حوادث آن واداشت و سپس به فکر طرح آن از زبان تفنگ افتادم. تفنگی به صلح گرائیده و موزه ای شده که دیگر قصد شلیک ندارد و آتشبازی و برادر کشی ندارد. حرف اصلی و پیام من در این کتاب، پایان عصر ملیتاری و نطامی گری بود و اینکه بشر برای زندگی و رفاه بهتر راهی جز صلح ندارد و به قول مولوی: «خون به خون شستن محال آمد محال». من به دنبال زبان و فرم تازه ای می گشتم تاریخ دئیست ساله ی همتبارانم را به نقد و تحلیل بکشانم. آن هم در قالبی تاریخی و غیر تکراری. تفنگ نه دال، تاریخ تراژیک قوم من است. به قول هوشنگ چالنگی؛ همتبار شاعرمان: میراث گریه/ آه در قوم من/ سینه به سینه بود...
به قول دیگر شاعرمان، هرمز علی پور: همیشه گریه ای بر این درگاه است، آه که این ولایت جز گریه نمی دهد به من...
در واقع تفنگ نه دال بر خلاف طبیعت خود از این همه جرم و جنایت و برادرکشی به ستوه آمده و خود زبان به نقد و اعتراض گشوده است... بی گمان سواران می دانند/ که گل های شگفتبه سینه دارند/ و اسب هاشان به تاراج خواهد رفت...
این ایده از زبان اشیا شکل گرفت. اشیا سخن می گویند و تفنگ راوی و سخنگوی این تاریخ و کشت و کشتارهای قومی و برادرانه شد.
آما تفنگ نه دال روایت گر یک رویداد مهم و کمتر گفته شدهع دیگری در سطح ملی است. درسته؟
بله به واقعه ی تاریخی و مهمی پرداختم که بسیار در تاریخ معاصر ایران مغفول مانده بود و مورد کم لطفی و بی توجهی تاریخ نویسان معاصر که شهادت ها و رشادت های قوم بختیاری برای «ایران» ندیدند...سه هزار سوار بختیاری از جنوب و خوزستان و چهارمحال بختیاری برای دفع استبداد بسیج شده و راهی طهران شدند تا مجلس به توپ بسته شده یمحمدعلی شاهی را بازگشایی کنند و چنین کردند و کاری کردند کارستان. بختیاری این بار نه در جنگی محلی و درون طلیفه ای بلکه برای اقدامی ملی و بزرگ جنگید. برای رفع استبداد و برقراری قانون و گشایش پارلمان و دموکراسی. برای طرح این موضوع سالها به دنبال شکل ارائه آن می گشتم تا اینکه مشاهده ی یک تابلوی نقاشی در کاخ صاحبقرانیه و نیاوران تهران که در آن بختیاری ها به همراه صدها اسب حضور داشتند. ایده را یافتم و همه چیز از زبان اسب ها به روایت درآمد. اسب ها در این روایت می گویند که آنان نیز برای دموکراسی و پارلمان جنگیده اند و سهم و مشارکت داشته و جانفشانی کرده اند. به راستی اگر اسب ها نودند بسیاری از فتوحات تاریخی به فرجام نمی رسید. کتاب «قلع تل» نیز به همین به همین سبک و روال شکل گرفت. قلعه خرابه ای که روزگاری آباد بود و حالا خود راوی وبرانی خود است که بر او چه گذشته است. و همین طور بازگفت و روایت کافه های خوزستان که همه از بین رفته و به فراموشی سپرده شده اند.
با مطالعه آثارتان و سبک نوشته هایتان می توان رد پای تئاتر و درام و نمایش را در نوشته ها جستجو کرد. این تعلقخاطر از کجا نشات گرفته است؟
درست است. شما به خوبی به این کشف رسیده اید. در همه کارهایم، حتی پيوهش های علمی و تاریخی و آکادمیک من نوعی نگاه و تاثبر راماتیک وجود دارد. تئاتر عینی زندگی است و به قول ویلیام شکسپیر؛ آینه ی طبیعت و زندگی....
تئاتر بسیار به من کمک کرد تا حقایق زندگی را دریابم. ما بر صحنه تئاتر زندگی را یکبار دیگر به کمک گوشت و چوست و استخوان و جان و روان بازیگران بازنمایی می کنیم. تئاتر به مثباه زندگی دوباره است. تئاتر شکل هنری و قرائت هنری زندگی است. تئاتر هنر مادر است که در آنروانشناسی، جامنعه شناسی، ادبیات، طراحی صحنه و زیبایی شناسی و موسیقی و... حضور دارد. تداتر یعنی خود زندگی. همانطور که گفتم من خود را مدیدن هنر تئاتر می دانم و این هنر برای من الهام بخش بوده است.
اما در نوشته هایتان لطافت و نگاه شاعرانگی و ترکیباتی از داستان و درام و شعر را می توان احساس کرد. آگاهانه است؟
بله شعر هنر اول است. زبان آدمی به کمک ایجاز و اعجاز. به قول نزار قبانی شعر سفری است به سوی دیگران، سفر به جانب دیگران. شعر نامه ای است که به دیکران می نویسیم. در نوشتن، هر مخاطبی گیرنده آن است. شعر اسبی است شهیه ای زیبا. هر شاعری به شیوه ی مخصوص خود به آن سوار می شود. شاید قدرتی غیر عادی جلوه کند اما تمام آثار دراماتیک از یونان باستان تا قرن نوردهم که آغاز پیدایش رئالیسم است، نمایشنامه ها به زبان شهر نوشته شده است. شعر عطر خاصی دارد که روح مخاطب را مسخ می کند. نوعی از همکلامی را به همدلی تبدیل می کند. به نظر من شعر بالاترین رسانه است. سرزمین ما ایران، سرزمین شعر است. سه هزار شاهر صاحب دیوان، از سزوده های زرتشت پیامبر «گاثه ها» که به زبان شعر است تا سروده های پشت کامیون ها در جاده ها.ما ملتی هستیم که به زبان شعر گفت وگو می کنیم. شاهنامه 60 هزار بیت است. مثنوی مولوی 27 هزار و پانصد بیت، خاوران نامه 22 هزار بیت و...
همانطور که معلم و مهندس و دکتر شاعر هستند، معمار و بنا و حمامی و سلمانی و شاطر هم شاعرنند. اما این وجه شاعرانگی را در نوشتن آثارم، شاعر گرامی، هرمز علی پور هم به من یادآور شده بود که آثارم را خوانده بود. اما من تلاش برای شاعرانه نوشتن نمی کنم. خود به خود فرم و نحوه ی نگاه من به زندگی و هستی همینگونه است. در زندگی یاد گرفتم به جان به شکل هنری نگاه کنم. دست کم پنجاه سال است که در رشته های مختلف هنری بسر برده ام. شاید به عادت رسیده ام. به قول معروف این عطر آمیزی شعر گونه ی آثار و نوشتههای من حاصل همدلی و همراهی با مقوله ادبیات و هنر باشد که با آن آمیخته شده ام و با جماعت شاعر و ادیب و هنرمند سروکار دارم، شاید حسنهمجواری و کمال همنشینی دوستان شاعر است که سهم کوچکی از آن هم به نوشته های من رسیده است:
هر بار که با عطار می گردد قریب
او همی یابد یابد زبوی خوش نصیب
آیا به دنبال داستان نویسی هستید یا بیان واقعیت های تاریخی؟
من در وهله اول یک پژوهشگرم. حَسَب رشته همواره به دنبال تحقیق و مطالعه و شناخت خود، آموزگاری و ندریس، دنیای درون و جهان پیرامون بوده ام. من نمایشنامه های زیادی نوشته و منتشر کرده ام که آنها هم به نوعی وجه پژوهشی دارند. من به دنبال شکل می گردم تا اینکه ببینم کدام فرم و قالب برای ارائه موضوع جواب می دهد. اما «روایت» را دوست دارم و فکر می کنم که قدیمی ترین حضور مبشر با روایت حاصل شده است. همچنانکه یکی از قوی ترین نظریه های تئاتر و شعر وجه روایی آن است که به داستان منجر شده است. در کتاب هفت کافه بین راهی و یا تفنگ نه دالف دقیقا من در مرز میان شعر و نثر پیش رفته ام. در این آثار داستان و واقعیت های اجتماعی به یکدیگر گره خورده اند. کتاب هم دداستان است و هم واقعیت های تاریخی کهمن در کافه ها از زبان گارسون ها و مسافران شنیده بودم. امروزه دیگر همه چیز ترکیب است. مرزبندی ها در هم ریخته. هم قرائت هرمونوتیک خوانش ها را متفاوت کرده و هم ساختار بینامتنی تاثیرات هنرها را هم در هم آمیخته و سرشتی تازه و ترکیبی ایجاد کرده است.
و اما نکته پایانی...
هر چایانی خود آغازی ست. تشکر و سپاس از شما و همه «خوزی ها». از محمد مالی عزیز و ارجمند که با ابتکار عمل خود و همکارانش نشریه ای را پدید آورد که بوی مکتب جنوب می دهد. همچنین خود تو که دغدغه های مقدس ات برای خفظ و صیانت از فرهنگ و آثار باستانی و هویت و اصالت خوزستان ستودنیست. چقدر نان خوزی ها برای من لذت بخش و غروز آفرین است. خوزی ها یعنی همه، لر و عرب، دزفولی و شوشتری، رومزی و بهبهونی، لرکی و قشقایی و مندایی، بندری ها. خوزی ها عامل همدلی است. همه ما خوزی هستیم. زیر همین بیرق و عنوان. درود بر خوزی ها و خوزیان.