گزین؛ دشت نور و کهن دیار قشقایی

مجتبی گهستونی
در تاریکی جاده، هم ردیف با رشته کوه «شه» و رشته کوه «گچی» و در میانه کوه‌های کرایی، گور صیاد، تخته، کولواری، کلاه فرنگی و در میانه دو رودخانه «شور» و «کولواری» دل به مسیر روستاهایی می‌گذاریم که روشن بودن شعله‌هایش نوید سکونت و زنده بودن می‌دهد. از سه راهی شوشتر به سمت هفتکل، در حیاط خانه‌های روستایی، شعله فروزان است و این سرکش بودن شعله‌ها اطمینان خاطری است که ما را به مقصد می‌رساند. روز هم که باشد کوه‌های سر به تیغ هیبت دارند.
از روستاهای ترک زبان مسیر شوشتر به هفتکل قصد عبور از برمکان، چمن لاله، نمره یک (محل هم‌نیشینی دو قوم عرب و ترک)، برم گاومیشی و نفت سفید (محل هم‌نشینی دو قوم ترک و بختیاری)، قصد سفر به روستای «گزین» دارم. ظاهرا نام گزین اشاره به نام درخت گز دارد. البته در روستاهایی نظیر نمره دو، دشت وندا، چشمه بیدی، هوره، طوف شیرین، نمره پانزده، ابوالفارس هم ترک‌های قشقایی نشیمنگا‌هایی داشته‌اند که به مرور یا آنجا را ترک کردند و یا در جمعیت اندکی آنجا ساکن بوده‌اند که دیگر اشاره‌ای به آن نخواهم داشت. اما لازم است که بگویم ترک‌های قشقایی در نشیمن‌گاهی خود همواره همسایگان آرامی برای دیگر طایفه‌ها در سکونت‌گاههای ذکر شده بوده‌اند.
اما وقتی به روستای گزین نزدیک می‌شویم تابلوی «به دشت نور، کهن دیار قشقایی، دهستان گزین خوش آمدید» نظرم را...

ادامه نوشته

گفت‌وگوی اختصاصی با دکتر میرجلال الدین کزازی، شاعر، شاهنامه‌پژوه و ادیب

شیرزاد ایرانی

خوزستان شکرستان ایران

خوزستان، سرزمینی‌ست سپند

خوزستان بازتابی در نهاد و نهان من دارد

مجتبی گهستونی

وقتی تماس مرا جواب داد از من پرسید که آیا «مردان گهستونی» هستم. جواب من آری بود. چون ایشان عادت دارد که به جای کلمه «آقا» از عنوان «مردان» استفاده کند. اما گفت‌وگوی‌مان با معنی، تجزیه و تحلیل نام خانوادگی من ادامه پیدا می‌کند و به ایشان یادآور می‌شوم که ریشه فامیلی‌ام اشاره به مکانی دارد که به خاطر داشتن درختچه گز در کرانه کارون، «گزستان» نامیده می‌شد.

اما من برای پاسداشت زادروز چهره‌ای ماندگار در ادب و فرهنگ ایران و استاد دانشگاه، نویسنده، مترجم، شاهنامه پژوه و پژوهشگر برجسته تماس گرفته‌ام. چون «دکتر میرجلال‌الدین کزازی» در ۲۸ دی ۱۳۲۷ زاده شد در روزنامه خوزی‌ها بر آن شدیم تا در این زادروز ادای احترامی به این نجیب زاده و زبان پارسی کنیم.

چون دکتر کزازی در زمان مصاحبه با بهره‌گیری از واژه‌های پارسی سره در نوشته‌ها و گفتار خود سخن می‌گوید تمام کوشش خود را می‌کنم که گفته‌های استاد، بی‌هیچ فزود و کاست و دگرگونی بازتاب داده شود. از همین رویی اگر در هنگام پیاده‌سازی و انتشار کاستی به وجود آمده است از دکتر میرجلال‌الدین کزازی و خوانندگان پوزش می‌خواهم.

گفته می‌شود میرجلال‌الدین کزازی که عضو هیئت امنای بنیاد فردوسی است از همان دوران کودکی به فرهنگ و ادبیات ایران علاقه زیادی نشان می‌داد. دوره دبستان را در مدرسه آلیانس کرمانشاه گذرانید و از سالیان دانش آموزی با زبان و ادب فرانسوی آشنایی یافت. سپس دوره دبیرستان را در مدرسه رازی به فرجام آورد و آنگاه برای ادامه تحصیل در رشته زبان و ادب پارسی به تهران آمد. کزازی در دانشکده ادبیات فارسی و علوم انسانی دانشگاه تهران دوره‌های گوناگون آموزشی را سپری کرد.

در سال ۱۳۵۱ خورشیدی مدرک کارشناسی در رشته زبان و ادب پارسی از دانشگاه تهران را به دست آورد و پایان نامه دکترای خود را با نام نمادشناسی در شاهنامه نوشت. وی هم اینک عضو هیئت علمی در دانشکده ادبیات فارسی و زبان‌های خارجی وابسته به دانشگاه علامه طباطبایی است.

افزون بر زبان فرانسوی که از سالیان خردی با آن آشنایی یافته است، با زبان‌های اسپانیایی و آلمانی و انگلیسی نیز آشناست و تاکنون ده‌ها کتاب و نزدیک به سیصد مقاله نوشته است و در همایش‌ها و بزم‌های علمی و فرهنگی بسیاری در ایران و کشورهای دیگر سخنرانی کرده است.

خوزستان در ذهن شما چه معنا و مفهومی دارد؟ شما را به یاد چه عناصری می‌اندازد؟

در پاسخ به این پرسش که به فراخی هم می‌توان در این گفت‌وشنود کوتاه بدان پرداخت این است که خوزستان بازتابی در نهاد و نهان من دارد که ایران می‌تواند داشت. این کوتاه‌ترین و رساترین و برازنده‌ترین پاسخ به پرسش شماست. چرا خوزستان، ایران را، ایرانی که در چشم من نه تنها گرامی، ارزجمند، والاست، سرزمینی‌ست سپند، پاسخ این است، زیرا که خوزستان یکی از کهن‌ترین سرزمین‌های ایران است. خوزیان از ایرانیانِ نژاده‌اند. در ایران ساسانی، شهری در خوزستان بوده که آوازه‌ای بلند داشته است. این آوازه به پاس بازاری بوده است که این شهر را بدان می‌شناخته‌اند. نام این شهر از دو پاره ساخته شده است. یکی همان «خوز» است در ریخت کهن‌تر و دیگر بازار در ریخت پیشینه‌اش، نام این شهر «هوچستان واچار» بوده است. هوچستان همان است که شده خوزستان. پاره دوم هم شده است بازار، واژه‌ای جهانی هم است و به زبان‌های دیگر هم به همین کاربرد و معنی در آنها روایی یافته‌ است. خب این «هوچ» که سرانجام به ریخت «خوز» درآمده است با «شوش» هم ریشه می‌تواند بود که پایتخت ایلام باستانی است. از سوی دیگر چون خوزستان سرزمین نیشکر بوده است، سرزمینی نوشین در فرهنگ ایران شده است، شکرستان گردیده است. من خوش می‌دارم در هنگامی که از خوزستان سخن می‌گویم، این برنام دلاویز و شیرین را برای آن به کار ببرم، شکرستان ایران. مردمانی که در این دیار کهن می‌زیند شکر خویی هم هستند. من هر خوزی را دیده‌ام او را مرد یا زنی خونگرم، مهربان، مهمان‌نواز و زود پیوند یافته‌ام. این ویژگی‌های والا که نمونه‌ای از ویژگی‌های فراگیر در خوی و خیمه ایرانی‌است، نشانه‌هایی ناب از شکر خویی خوزیان است.

خوزستان سرزمین آب‌های همیشه جاری است و آفتاب هم در این سرزمین تابناک است. کوهستان‌های ستیغی دارد. آب و آفتاب و کوهستان تا چه حد توان داشته‌اند که ابیات، قافیه‌ و نثرهای شگفت انگیزی را در شعر و داستان به وجود آورند؟

این نشانه‌های برجسته در جهان پیرامون و گیتی کارکردی گسترده در سخن پارسی یافته‌اند، کوه، آب و آفتاب. مردمانی که در سرزمین‌های کوهستانی و کوهپایه‌ها می‌زیند به ناچار از زمینه زندگانی خویش از آنچه در پیرامون خود همواره می‌بینند اثر می‌پذیرند. من خود در شهری زاده شده‌ام که پیرامون آن را کوه‌های بلند فرو گرفته است، سرزمین بیستون. یکی از نامورترین و نمادین‌ترین کوههای ایران. کوهی که از دید باور شناختی و نمادینگی با البرز و دماوند پهلو می‌توان زد. نام کوه به تنهایی گویای سپندی و ارجمندی آن است. بیستون ریختی از بغستان، جایگاه بغان، خدایگان و ایزدان است. روزگاری کسی از من پرسید که آیا زیستگاه شما در خوی و خیم شما کارگر افتاده است. آیا اگر شما شیفته شاهنامه‌اید بیشینه پژوهش‌هایتان درباره شاهنامه است می‌انگارید که پیوندی با زادگاهتان می‌تواند داشت. پاسخ من به این پرسش آری بود. گفتم شاهنامه رزم‌نامه است. رزم‌نامه در پیوند است با کوه، استواری، با پایداری، سختی و با سرافرازی. کوه همیشه سر بر می‌افراند. آسمان را به ریشخند می‌گیرد و آن را با ستیز خود فروج می‌آورد. گفتم ناخواسته و ناآگاه آن کوه‌هایی که شهر مرا در میان گرفته است بر من کارا افتاده است. خوزستان هم سرزمین کوه‌های گرانسنگ است. از همین روست که خوزیان مردمانی‌اند پرتلاش، سخت‌کوش و نستوه‌اند. به آسانی در برابر دشواری‌ها، بازدارنده‌ها و تنگناها از پای در نمی‌افتند. از سویی دیگر آب. همه می‌دانیم که آب مایه زندگی است. اگر آب نباشد زندگی نخواهد بود. آب وارونه و پادینه کوه است. کوه نماد سختی و پای برجایی است. آب نماد نرمی و روانی است. من به شما گفتم که خوزیان شکر خوی‌اند. خوی و خیمی نرم و مهربان دارند. این را می‌توان از نگاهی بسیار فراخ با آب پیوند داد. مردمانی استوار و پایدار که در برابر سختی‌ها و دشواری‌ها وا نمی‌دهند و از پای در نمی‌آیند. این دوگانگی شگفتی‌آور ارزشمند می‌تواند به کوه بازگردد و آب.

درباره یعقوب لیث (رادمان پور ماهیک) که مزار آن بر جندی شاپور خوزستان است تاکید می‌شود که دومین شخص پس از فردوسی برای زنده نگه داشتن زبان فارسی است. شما نیز چنین می‌اندیشید؟

بی‌گمان چنین است. هرکس با پیشینه ایران نو پس از اسلام آشنا باشد این شیرزاد ایرانی را گرامی می‌دارد. رویگر زاده‌ای که از رویگری به فرمان‌وری رسید. اما ارزش یعقوب لیث، فرمان‌وری او نبود. بسیاراند کسانی که به پایگاه‌های بلند رسیدند و فرمان‌وری کردند. اما آنچه همه ایرانیان را در برابر بزرگمردی آزاده مانند یعقوب به کرنش وا می‌دارد، آنان را بر می‌انگیزد که او را بستایند، کاریست بزرگ که یعقوب انجام داد. او هنگامی که در نبردی بر دشمنان ایران چیره‌گی جسته بود سروده سخنوری را شنود. آن سخنور در زبان تازی یعقوب را ستوده بود. یعقوب به خشم آمد. گفت آنچه را من اندر نیابم چرا باید گفت. از آن پس سخنوران پارسی گفتن گرفتند. زبان دربار یعقوب، زبان پارسی شد. این هنر بزرگ یعقوب است. از سویی دیگر او بدان سان دلبسته و باورمند به ایران بود که در برابر ستمگران ایستاد. او یکی از آزاد مردان ایرانی بود. از یاران و یا در ریخت دیگر این واژه که شناخته‌تر است از عیاران بود. مایه شگفتی هم نیست زیرا که یعقوب در سرزمین پهلوانان زاده شده بود. به پاس دلیری‌ها و ایران دوستی بیکران یعقوب، ما او را گرامی می‌داریم. او یکی از برومندترین فرزندان این سرزمین سپند می‌شناسیم.

ملی‌گرایی شما، نافی توجه‌تان به فرهنگ‌های سایر اقوام ایرانی نیست. چرا برخی ملی گرایی را نافی توجه به اقوام می‌دانند؟

این دو نه تنها هیچ ناسازی و ستیزی با یکدیگر ندارند، سخت و تنگ به یکدیگر وابسته‌اند. آنان که می‌انگارند اندیشیدن به ایران ناساز است با اندیشیدن به تیره‌های ایرانی یک سره به بی‌راهه می‌روند و یا اگر به بی‌راهه نمی‌روند آزاری در دل دارند. اندیشه‌ای تیره و تار را در سر می‌پرورانند. ایران سرزمین تیره‌های گوناگون است. ایران به هیچ تیره‌ای از این تیره‌ها به تنهایی باز نمی‌گردد. همه تیره‌های ایرانی که پاره‌ای از آنها زبان و گویش ویژه خود دارند و فرهنگی به همان سان، در در آن چه ما آن را ایران می‌نامیم مایه نازش و سرافرازش شماست، تن باز است، بهره دارد. حتی در زبان پارسی که زبان زبان فراگیر و میهنی همه ایرانیان است. بارها نوشته و گفته‌ام که این زبان، زبانی است که به بنگاه هم‌بهری (شرکت سهامی) می‌ماند. همه تیره‌ها، زبان‌ها و گویش‌هایی که در پهنه ایران زمین روایی دارند نمودی و بازتابی در این بنگاه هم‌بهری (شرکت سهامی) که زبان پارسی است می توانند داشت. این زبان به هیچ روی زبان خراسانی کهن نیست، درست است که از آن برآمده است اما از آن روی که در ایران پس از اسلام زبان فراگیر فرهنگی، دیوانی و میهنی شده است، تیره‌های گوناگون آن را به کار گرفته‌اند، از زبان و فرهنگ این تیره‌ها هم بهره برده است. پس آن‌که می‌گوید ایران‌گرایی بدین معنی است که تنها یکی از تیره‌ها را باید گرامی داشت، اندیشه‌ای دارد به یکبارگی بی‌پایه. ایران سرزمین همه ایرانیان است. نه تنها پارسیان و یا خوزیان. کردان، مازنی، گیلکی، لران، بلوچان و یا تات‌ها. یکی از بخت‌های بلند ایران زمین آن است که از کهن‌ترین روزگاران، سرزمینی بوده است که از تیره‌های گوناگون در آن می‌زیستند، در آرامش و آشتی در کنار یکدیگر، همه از بن و جان خود را ایرانی می‌دانستند. فرهنگ ایرانی آمیزه‌ای است از آنچه این تیره‌ها که در درازنای زمان اندیشیده‌اند. گفته‌اند و زیسته‌اند. اگر تیره‌ها را از ایران بستانیم ایرانی بر جای نمی‌ماند. از همین روست که همه تیره‌های ایرانی گرامی اند. چون هر کدام از آنها شالوده‌هایی استوارند که ایران بر آن بنیاد نهاده گرفته است. اگر یک شالوده از میان برود بخشی از ایران فرو خواهد ریخت، از میان خواهد رفت. اگر بخواهم در این باره سخن بگویم تا پگاه‌های فردا زمان خواهد برد.

پس اندیشه ایرانشهری نمی‌تواند مانعی برای بهره بردن از دستاوردهای سایر فرهنگ‌ها منجر شود؟

از دید من پاسخ این پرسش به رخشندگی خورشید است. ایرانشهر چیست. ایرانشهر سرزمین ایران است. شهر در این آمیغ (ترکیب) در کاربرد کهن واژه است، به معنای سرزمین که در واژه شهریار هنوز کاربرد دارد. شهریار فرمانروای سرزمین است. ایران‌شهر از هر دید که بنگریم به معنی سرزمین تیره‌های ایرانی است. اگر تیره‌ای را به کنار نهادید دیگر آن ایرانشهر نیست. به کاستی و کمی دچار خواهد آمد. ایرانشهر در درازنای روزگاران، تیره‌هایی پدید آوردند که در سرزمین ایران می‌زیستند. هنوز هم چنین است. هر کسی ایران را می‌شناسد و بدان می‌نازد، به ناچار باید تیره‌های ایرانی را ارج بنهد. گویش‌ها و زبان‌های بومی و تیره‌ای ایران را. اگر نه که ایرانی نیست و یا ایران را نمی‌شناسد.

یعنی مرگ کلمات این چنین جان افکن است؟

آری. اگر واژه‌ای از یکی از زبان‌های ایرانی از میان برود، ایرانی جان آگاه، ایرانی شناسنده خویشتن، چونان کسی که در ایران زیست می‌کند، از فرهنگ ایرانی بهره دارد به سوگ خواهد نشست، بزم پرسه خواهد آراست، آوازه در خواهد افکند که در فلان روز و فلان پرستشگاه گرد هم می‌آیم تا در مرگ فلان واژه به درد، به دریغ و به مویه بنشینیم. اگر واژه‌ای از یکی از گویش‌ها و زبان‌های ایرانی بمیرد، پاره‌ای از فرهنگ و پیشینه ایران به کاستی و کمی دچار خواهد آمد. پس ایرانشهر چگونه می‌تواند سرزمینی باشد که تیره‌ای از این تیره‌ها در آن جای نتوانتد داشت. در خوزستان هم صابئین مندایی که آئین‌هایی باستانی دارند مردمانی ایرانی‌اند. بر شما خوزیان است که بکوشید این زبان و فرهنگ همچنان بر جای بماند. اگر واژه‌ای از بین برود گنجینه‌ای بی‌جانشین از بین خواهد رفت.

و پرسش آخر. آیا واقعا شاهنامه آخرش خوش است؟

هر جای شاهنامه از آن دید که شاهنامه که نامه منش و فرهنگ و اندیشه ایرانی‌ست و پایه‌ریز چیستی ایران و ایرانیان می‌باشد خوش است، حتی اگر در چشم دیگری ناخوش بیفتند. بدرود.